- خوردن هندوانه
در پارك ممنوع است! ( پس مردم سيزده بدر چيكار ميكنن؟! )
- تا 4 ساعت
بعد از خوردن ”سـير“ ، شخص اجازه ورود به سالن سينما يا تاتر را ندارد! -
ماموران آتش نشاني موظفند قبل از اعزام به محل آتش سوزي، به مدت پانزده دقيقه به
تمرين بپردازند!!
- هنگامي كه دو قطار در يك لحظه به تقاطعي ميرســند، هر دو
بايد توقف كرده و منتظر باشـند تا قطار ديگر
از تقاطع گذر كند!!! ( گرفتين عمق
فاجعه رو؟!!! )
- پرتاب تخم مرغ به بلندگوهاي عمومي يك سال زندان درپي
دارد!!
- هيچ زني اجازه خريدن كلاه ندارد مگر با اجازه همسـرش!!
-
سرقت ”آهو “ ، تا ده سال محكوميت دارد!
- دزدي از بانك و شليك به سوي مامور
بانك بوسيله تفنگ آب پاش خلاف قانون است!!!
- در هنگام پرواز، اجازه خارج
شدن از هواپيما را نداريد!!!!
- همراه بردن شـير (سلطان جنگل!! نه از اون
خوردني هاش!!!) به داخل سالن سينما اكيدا ممنوع است!!
- افرادي كه اردك يا
مرغي را روي سر خود بگذارند، اجازه عبور از مرزهايکشور را ندارند!
- صاحبان
خانه با شماره پلاكهاي زوج اجازه آبياري باغچه خود را در روزهاي فرد ماه ندارند!
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392 و ساعت
7:7 |
عروسک توی دست های نازگلک خانوم بالا و پایین می شد. نازگلک خانوم دنیایی داشت, موهای سرخ عروسک و بو می کرد و شونه می کرد, بعد می نشوندش روی پاش و براش شعر می خوند. دست آخر هم توی چمن های باغ, با برگ ها یه تشک نرم درست می کرد و عروسک رو با لالایی نازگلک خانوم خواب می کرد. همین که تو خیال نازگلک خانوم روز شد و وقت مدرسه رفتن عروسک خانوم, داداشی نازگلک خانوم سر و کله اش از وسط درخت های باغ پیدا شد. -چکار می کنی؟ -موهای عروس و شونه می کنم, می خواد بره مدرسه. -عروس که مدرسه نمی ره خنگ خدا. عروس بزرگ شده. فقط بچه ننرهایی مثل تو مدرسه می رن. -ولی عروس من مدرسه می ره. تازه..تو خودت هم مدرسه می ری. -بده ببینم عروست و.
نازگلک خانوم تازه داشت نگران می شد. -نمی خوام, عروس خودمه. خرابش می کنی. -د بهت گفتم بده ببینم عروست و. -نمی خوام. به بابا می گمت ها. -زر زروی بچه ننه, اگه راست می گی خودت بیا عروس و بگیر.
و داداشی نازگلک خانوم عروس رو قاپید و در رفت. نازگلک خانوم هم شروع کرد دویدن دنبال داداشی.
داداشی نازگلک خانوم عروس و گرفت توی دستش روی هوا که دست نازگلک خانم بهش نمی رسید. اول لباس عروس و یه دستی در آورد , بعدش یه کمی دیگه دوید و جلوی چشم های حیرت زده ی نازگلک خانم موها و لباس عروس و کرد توی گل و شل باغ, بعد هم کله ی عروس رو از تنه جدا کرد و توی تنه رو پر کرد از چمن. دست آخر هم به صرافت مژه های ناز و بلند عروس افتاد. به زور با ناخن و انگشت کندشون, و تمام اینها اینقدر به سرعت اتفاق افتاد که نازگلک خانم که قدش تا سینه ی داداشی می رسید هنوز توی بهت بود و تصمیم نگرفته بود چه کنه. به اینجا که رسید و داداشی عروسک رو انداخت جلوی پای نازگلک خانم, تازه چشمای نازگلک خانم اشکی شد. لبهاش و به هم فشار داد و صدای گریه اش تمام باغ و پر کرد.
مامان نازگلک خانم حالا تازه رسید. نگاهی به داداش نازگلک خانم, نگاهی به عروسک, نگاهی به خود نازگلک خانم. به داداشی یه پشت دستی زد, نازگلک خانم رو بوس کرد, و دست نازگلک خانم رو گرفت و برد تا یه عروس دیگه, خوشگل تر از قبلی بهش بده. – روی گل ها, توی باغ ولی, نزدیک تر اگه می رفتی, چند قطره شبنم, شاید هم اشک رو ممکن بود ببینی که روی صورت گل الود عروس, از چشمهای بی مژه ی عروس به طرف سر بی موی عروس لیز می خوردند.
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه دوم فروردین 1392 و ساعت
6:8 |
روزی شاه عباس در اصفهان به خدمت عالم زمانه "شیخ بهائی" رسید پس از سلام و احوالپرسی از شیخ پرسید: در برخورد با افراد اجتماع " اصالت ذاتیِ آنها بهتر است یا تربیت خانوادگی شان؟ شیخ گفت : هر چه نظر حضرت اشرف باشد همان است ولی به نظر من "اصالت" ارجح است. و شاه بر خلاف او گفت : شک نکنید که "تربیت" مهم تر است. بحث میان آن دو بالا گرفت و هیچیک نتوانستند یکدیگر را قانع کنند. بناچار شاه برای اثبات حقانیت خود او را به کاخ دعوت کرد تا حرفش را به کرسی نشاند.
فردای آن روز هنگام غروب شیخ به کاخ رسید بعد از تشریفات اولیه وقت شام فرا رسید سفره ای بلند پهن کردند ولی چون چراغ و برقی نبود مهمانخانه سخت تاریک بود در این لحظه پادشاه دستی به کف زد و با اشاره او چهار گربه شمع به دست حاضر شدند و آنجا را روشن کردند. در هنگام شام، شاه دستی پشت شیخ زد و گفت دیدی گفتم "تربیت" از "اصالت" مهم تر است ما این گربه های نااهل را اهل و رام کردیم که این نتیجه اهمیت "تربیت" است.
شیخ در عین اینکه هاج و واج مانده بود گفت من فقط به یک شرط حرف شما را می پذیرم و آن اینکه فردا هم گربه ها مثل امروز چنین کنند.
شاه که از حرف شیخ سخت تعجب کرده بود گفت: این چه حرفیست فردا مثل امروز و امروز هم مثل دیروز! کار آنها اکتسابی است که با تربیت و ممارست و تمرین یاد انجام می شود ولی شیخ دست بردار نبود که نبود تا جایی که شاه عباس را مجبور کرد تا این کار را فردا تکرار کند.
لذا شیخ فکورانه به خانه رفت. او وقتی از کاخ برگشت بی درنگ دست به کار شد چهار جوراب برداشت و چهار موش در آن نهاد. فردا او باز طبق قرار قبلی به کاخ رفت تشریفات همان و سفره همان و گربه های بازیگر همان. شاه که مغرورانه تکرار مراسم دیروز را تاکیدی بر صحت حرفهایش می دید زیر لب برای شیخ رجز می خواند که در این زمان شیخ موشها را رها کرد. در آن هنگام هنگامه ای به پا شد یک گربه به شرق دیگری به غرب آن یکی شمال و این یکی جنوب ...
این بار شیخ دستی بر پشت شاه زد و گفت: شهریارا ! یادت باشد اصالت گربه موش گرفتن است گرچه "تربیت" هم بسیار مهم است ولی"اصالت" مهم تر. یادت باشد با "تربیت" می توان گربه اهلی را رام و آرام كرد ولی هرگاه گربه موش را دید به اصل و "اصالت" خود بر می گردد.
+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت
17:38 |
یه بنده خدا نشسته بود داشت تلویزیون میدید که یهو مرگ اومد پیشش ... مرگ گفت : الان نوبت توئه که ببرمت ...
طرف یه کم آشفته شد و گفت : داداش اگه راه داره بیخیال ما بشو بذار واسه بعد ...
مرگ : نه اصلا راه نداره. همه چی طبق برنامست. طبق لیست من الان نوبت توئه ... اون مرد گفت : حداقل بذار یه شربت بیارم خستگیت در بره بعد جونمو بگیر ... مرگ قبول کرد و اون مرد رفت شربت بیاره ...
توی شربت 2 تا قرص خواب خیلی قوی ریخت ... مرگ وقتی شربته رو خورد به خواب عمیقی فرو رفت ... مرد وقتی مرگ خواب بود لیستو برداشت اسمشو پاک کرد و نوشت آخر لیست و منتظر شد تا مرگ بیدار شه ...
مرگ وقتی بیدار شد گفت : دمت گرم داداش حسابی حال دادی خستگیم در رفت! بخاطر این محبتت منم بیخیال تو میشم و میرم از آخر شروع به جون گرفتن میکنم!
نتیجه اخلاقی : در همه حال منصفانه رفتار کنیم و بی جهت تلاش مذبوحانه نکنیم !
+ نوشته شده توسط انوش در شنبه بیست و ششم اسفند 1391 و ساعت
17:1 |
اگه رابطه مون رو با کسی قطع کرده ایم، به خاطر اینه که از دستش عصبانی هستیم ، نه اینکه دیگه دوستش نداشته باشیم .
فکر میکنم حکایت قطع شدن خیلی از رابطه هاست. نه لزوماً رابطههای عشقی، بلکه حتی ارتباط های دوستی یا فامیلی. لزوماً احساسمون نسبت به اون شخص عوض نمیشه، بلکه فقط از دستش ناراحت میشیم.
دلم گرفته است, دلم گرفته است به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده ی شب می کشم چراغ های رابطه تاریکند چراغ های رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد پرواز را به خاطر بسپار پرنده مردنی ست
پ-ن ۱ : قرار نیست هر کسی که دوست یا رفیق توست، به دلیل عدم ارتباط دوستانه ی تو با آقا یا خانم فلانی، رابطه اش را با آقا یا خانم فلانی قطع کند. مگر در روزگاری که تو با فلانی هم کلام بودی، رابطه ات را با تمام افرادی که مورد غضب وی بودند کنار گذاشتی؟ نه عزیز من! عصر عصر ارتباطات است و آدمی ناگزیر از ایجاد رابطه با دیگران است.
پ-ن ۲ : از جنس مونث که باشی, پنج ساله باشی یا پونصد ساله, وزیر باشی یا وکیل ،روان شناس باشی یا شاعریا مترجم یا خانه دار یا مادر دوازده تا بچه یا خود پرنسس دیانا یا جسیکا سیمپسون یا خانم اپرا , در هر برهه ای از زندگی با حداقل یکی از سه نوع مساله ی ذیل درگیر هستی: رقابت ها با دوستان و شکست های عشقی خودت یا دوستانت, مشکلات با خانواده ی همسر خودت و یا مشکلات دوستانت با خانواده ی همسرشان, یا مشکلات با عروس خانواده ی خودت یا دوستانت! عجب طفلک های سرگشته ای هستد این دختران حوا!
+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه بیست و سوم اسفند 1391 و ساعت
1:30 |
همیشه بیشترین اسیب رو از نزدیکترین کسانمون می بینیم, به دلیل این که خیلی دوستشون داریم, و این آسیب قشنگه, چون آسیب حاصل از عاشق بودن قشنگه, چون نشون می ده که چقدر طرفمون برامون مهم بوده که به دلیل کارش آسیب به این سختی خورده ایم. و گاهی کسی که خیلی دوستمون داره, بهمون آسیب می رسونه, چون خیلی دوستمون داره, چون هیچ جایی نزدیکتر از ما برای خالی کردن خودش نداره. و قشنگه که آدم بدونه اینقدر برای یه نفر خاصه که اون نفر خودش رو توی آدم خالی می کنه و به آدم آسیب می رسونه. قشنگه که گاهی وقت ها ببینیم می تونیم کسی رو دوست داشته باشیم که نابخشودنی ترین کار ها رو در حق ما کرده. و هر چقدر هم که اون کوتاهی کرده, ما عاشق تر شده ایم و کامل تر. عاشقی آدم رو کامل می کنه. عاشقی یعنی این که خوشحالی تو بشه خوشحالی معشوقت و چیزی خوشحالت نکنه مگر این که بدونی معشوق ات شاد شده. عشق ورزی وقتی کامله که مثل عشق ورزی خداوند باشه, یکسان برای گناهکارو بی گناه. که غیر از این عشق ورزی نیست, معامله است. عاشقی قید و شرط نداره, اگه خوشگل باشی عاشقتم, اگه پول داشته باشی, اگه خوب باشی, اگه چشمات آبی باشه, اگه درس بخونی, اگه دکترباشی…. می تونی بگی اگه دکتر باشی می خوامت, اگه درس بخونی می خوامت, اگه خوشگل باشی می خوامت, … اما عاشقی ورای خواستنه. عاشقی همه ی دنیا رو شامل می شه اگه راست راستی عاشقی باشه. عاشقی ورای ارتباط دو نفره است. عاشقی قید و شرط نداره و همه ی آدم ها و موجودات و زنده و بیجان رو شامل می شه. عاشق که باشی بی قید و شرط, به کمال رسیدی. فنا نداری و ابدی زندگی می کنی… و بزرگترین خوبی آدم های بد اینه که به تو فرصت می دن بی قید و شرط عاشق باشی. خسته می شی… خسته.. خسته..اما یک خستگی قشنگ..به کسانی که از خوشبختی دور هستند, یه دریچه ی کوچک از خوشبختی رو میدی که کسی به غیر از تو نمی ده. هر کسی, هر یه نفری, به سبک خودش عاشق می شه و سهم خودش رو از عاشقی به دیگران می ده. و همه ی آدم ها به عشق ما نیاز دارند. هر چی بدتر باشند بیشتر نیاز دارند. آدم خوب که به چیزی نیاز نداره. می تونی بی نگرانی رهاش کنی و بری, می تونی هر چیزی بهش بگی, هر طوری باهاش حرف بزنی, بهش عشق بدی یا ندی. با آدم خوب و کامل مشکلی نداری. خودشه و مسئولیت های خودش, و تمام تقصیرات تو رو هم می بخشه و گردن می گیره. با آدم تکامل نیافته اما باید عشق ورزید و محبت کرد, تا انتهای دنیا.. تا زمانی که اشباع بشه و شاد بشه و تکامل پیدا کنه. آدم ها خوب و بد نیستند. احتیاجاتشون رو از جاهای نادرست تامین می کنند. اگه بتونی از محل درستش احتیاجاتشون رو بر آورده کنی, اونوقته که دنیا قشنگتر می شه و همه توانایی عاشق شدن پیدا می کنند. دنیا هست و لحظه به لحظه وجود عاشق ها قشنگترش می کنه. وجود تو, وجود کسانی که دوستشون داری دنیا رو قشنگ و قشنگ تر می کنه, .. و زمانی که خوبی به بدی پیروز می شه, لحظه ی تکامل نهایی دنیاست.
غم چرا عزیزترین عزیز دنیا, وقتی می تونی با لبخندت, با عاشقی هات,برای تمام آدم های خوب وبد, دنیا رو از اونچه که هست خیلی خیلی دلپذیر تر کنی.
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیستم اسفند 1391 و ساعت
6:39 |
از نشانه های استرس: ۱. مشکل در برقراری ارتباط با دیگران ۲. از دست دادن علاقه به فعالیت هایی که لذت آفرین بودند ۳. کاهش انرژی ۴. سردرد ۵. پشت درد ۶. بیماری
راه های کاهش استرسس عبارتند از: ۱. زندگی سالم (شامل تغذیه ی سالم) ۲. ورزش منظم ۳. تکنیک های ریلکس کردن (کشش ماهیچه ها. تنفس عمیق. تجسم مناظر آرامش بخش). ۴. استراحت کافی —-
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه دهم اسفند 1391 و ساعت
18:24 |
"خانه دوست کجاست؟" در فلق بود که پرسید سوار. آسمان مکثی کرد. رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شنها بخشید و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
"نرسیده به درخت، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است و در آن عشق به اندازه پرهای صداقت آبی است میروی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ، سر به در میآرد، پس به سمت گل تنهایی میپیچی، دو قدم مانده به گل، پای فواره جاوید اساطیر زمین میمانی و تو را ترسی شفاف فرا میگیرد. در صمیمیت سیال فضا، خشخشی میشنوی: کودکی میبینی رفته از کاج بلندی بالا، جوجه بردارد از لانه نور و از او میپرسی خانه دوست کجاست." سهراب
خانه ی دوست کجاست...
من دلم می خواهد
خانه ای داشته باشم پر دوست
کنج هر دیوارش
دوستهایم بنشینند آرام
گل بگو گل بشنو
هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد
یک سبد بوی گل سرخ
به من هدیه کند
شرط وارد گشتن
شست و شوی دلهاست
شرط آن داشتن
یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم
روی آن با قلم سبز بهار
می نویسم ای یار
خانه ی ما اینجاست
تا که سهراب نپرسد دگر
خانه دوست کجاست؟
فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه سوم اسفند 1391 و ساعت
6:15 |
من میتوانم خوب، بد، خائن، وفادار، فرشتهخو یا شیطان صفت باشم ، من می توانم تو را دوست داشته یا ازتو متنفر باشم، من میتوانم سکوت کنم، نادان و یا دانا باشم، چرا که من یک انسانم، و اینها صفات انسانى است. و تو هم به یاد داشته باش:من نباید چیزى باشم که تو میخواهى ، من را خودم از خودم ساختهام، منى که من از خود ساختهام، آمال من است، تویى که تو از من می سازى آرزوهایت و یا کمبودهایت هستند. لیاقت انسانها کیفیت زندگى را تعیین میکند نه آرزوهایشان و من متعهد نیستم که چیزى باشم که تو میخواهى و تو هم میتوانى انتخاب کنى که من را میخواهى یا نه ولى نمیتوانى انتخاب کنى که از من چه میخواهى. میتوانى دوستم داشته باشى همین گونه که هستم، و من هم. میتوانى از من متنفر باشى بىهیچ دلیلى و من هم ، چرا که ما هر دو انسانیم. این جهان مملو از انسانهاست ، پس این جهان میتواند هر لحظه مالک احساسى جدید باشد. تو نمیتوانى برایم به قضاوت بنشینى و حکمی صادر کنی و من هم، قضاوت و صدور حکم بر عهده نیروى ماورایى خداوندگار است. دوستانم مرا همین گونه پیدا می کنند و میستایند، حسودان از من متنفرند ولى باز میستایند، دشمنانم کمر به نابودیم بستهاند و همچنان میستایندم، چرا که من اگر قابل ستایش نباشم نه دوستى خواهم داشت، نه حسودى و نه دشمنى و نه حتی رقیبى، من قابل ستایشم، و تو هم. یادت باشد اگر چشمت به این دست نوشته افتاد به خاطر بیاورى که آنهایى که هر روز میبینى و مراوده میکنى همه انسان هستند و داراى خصوصیات یک انسان، با نقابى متفاوت، اما همگى جایزالخطا نامت را انسانى باهوش بگذار اگر انسانها را از پشت نقابهاى متفاوتشان شناختى،و یادت باشد که این ها رموز بهتر زیستن هستند .
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1391 و ساعت
6:33 |
بايد انتخاب مي كرد. مدتي بود از خواب بيدار شده بود. يك روياي شيرين, شيرين شيرين. دنياي رويا تمام ساخته ي خودش بود. تا آنجا كه خيال جلو مي رفت دنياي رويا هم جلو مي رفت. آنطور كه مي خواست دنيا را مي ساخت, و در دنيايي كه ساخته بود, با تمام آدم هاي رويا زندگي مي كرد.
حالا از خواب بيدار شده بود. اول يكي تكانش داده بود, توي عالم خواب و بيداري و ناباوري و ترديد,انگار كه آب سرد روي سرش ريخته باشند به دنياي بيداري پرتاب شده بود. دشوار بود. انگار تمام مدتي كه خواب بود, يك دنياي ديگر, وراي دنياي رويا و خوابهاي شيرين, حركت مي كرده و حركت مي كرده و هرگز از جنبش باز نمي ايستاده. يك دنياي كاملا متفاوت با تمام روياهاي شيرين او. تلخ, و دلناپذير.
بيدار كه شد, طول كشيد تا آنچه بود را ببيند. انگار چشم هايي كه مدتها بسته بود براي ديدن كار نمي كرد. ديدن كه ميسر شد, نوبت به شبيه سازي رسيد. انگار بخواهد هر آنچه در بيداري مي بيند را با آنچه در رويا ديده بوده مقايسه و شبيه سازي كند. و …انگار كار نمي كرد. انگار هرگز آنچه در بيداري مي ديد با دنياي خواب همانند نبود و نمي شد.
همه چيز دنياي بيداري دو لايه داشت, دو پوسته. پوسته ي بيروني, گاه شبيه تر به دنياي رويا, و پوسته ي دروني, تلخ و گزنده. نه شكل رويا…يك شكل ديگر. انگار اصلا از جنس خشني باشد كه وجود را آزار دهد.
ايستاد…ايستاد…بايد حركت مي كرد…بايد با دنياي بيداري حركت مي كرد. پوست انداخت, پوسته ساخت…حركت…تلو تلو مي خورد, بارها و بارها به در و ديوار خورد, افتاد, زخم برداشت, هياهو, گزنده, بيراهه, ترس, اشك, اندوه, حالا رويا دور مي شد, دور, دور, دور, اشك كه مي آمد حسرت رويا هم همراهش بود. افتاد, برخاست, فرياد كرد, زخم برداشت, فرياد كرد, خفقان, خفقان, و…اشك آمد و حسرت رويا….
حالا كسي لالايي مي خواند. گوش كرد, خاطره ي رويا, گوش سپارد, بيداري را نگاه مي كند, رويا هم باز نمايان مي شود. پنجره هاي بيداري را باز مي كند, هر پنجره به زخمي باز مي شود, رويا را به خاطر مي آورد. صداي لالايي مي آيد…وسوسه ي رويا…ترديد…
انتهاي كدام راه به وصال حقيقت مي رسي؟ انتهاي رويا؟ انتهاي بيداري؟ انتها كجاست؟ درد؟ زخم؟ پوسته؟ آرامش؟ اميد؟ مهر؟
در انتهاي رويا به بيداري رسيدن, در انتهاي بيداري به رويا, و گاه براي هميشه در رويا يا بيداري ماندن.
حقيقت كجاست؟ چه كسي مي داند؟ فرياد, حقيقت كجاست؟ پرسش بيهوده است, و پاسخ …اهميتي ندارد.
در رويا هرگز كسي زخم بر نمي دارد…حالا باز كسي لالايي مي خواند…پايان نزديك است…حقيقت انتهاي رويا زيباست…حالا كسي لالايي مي خواند
+ نوشته شده توسط انوش در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 و ساعت
20:58 |
آدم تو زندگیش هی کارای جور و واجور انجام میده . از هر نوع تحولی تو زندگی لذت میبره هر چند کار کردن مثل سگ خود بخود لذتی نداره ولی آدم از به پایان رسوندن کاراش لذت میبره بعضی وقتا آدم الکی ناراحته و گاهیم بیخودی خوششه . اما اگه از دسته دوم و الکی خوش باشی شاید بهتر باشه بعضیام که ماشاالله الکی از خودشون راضی و از خودشون خوششون میاد و فکر میکنند بهترین کارای روزگار رو انجام میدند و کاریم به این ندارند که نتیجه کارشون چیست . یه آدم هایی هم پیدا میشه که هنر بزرگشون اینه که با اعتماد به نفسی که دارند طرفشونو در هر کاری و هر بحثی بسرعت ناک اوت میکنند و همه براش کف میزنند و تشویقش میکنند اما مصیبت در اینه که سی چهل سال دیگه که پیر شدی بر میگردی نگاه میکنی که چه بار سنگینی رو بیخود و بیجهت به دوش کشیدی و چقدر درس خوندی و کار کردی و دیگرون رو شکست دادی و اذیت کردی و آنوقت فکر میکنی اگه جور دیگه زندگی کرده بودی حالا خوشبخت بودی و اینهمه سختی نکشیده بودی .بدبختی اینجاست که فقط یه جور میشه زندگی کرد و از انواع دیگر زندگی خبری نداری فقط به پایان کار که برسی بدون شک میگی کاشکی یه جور دیگه زندگی کرده بودم و البته امکان تجدید زندگی هم وجود نداره بنظر میرسه به جای کار اشکال داره انگار که خاکم بدهان پروردگار عالم قصد شوخی با بندگانشون را دارند
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه هشتم دی 1391 و ساعت
5:25 |
مردها وقتی تمام هوششون رو جمع کنند که بخان از خانم ها تعریف کنند میگند که مثلا همت مردانه ای داره. یا مثلا مرد خونه است یا منطق مردونه داره یا… خلاصه مفهوم کلی اش همین ها است که خیلی مرد است . حالا موضوع اساسی اینه که امکان نداره که زنها از یه مرد به این شکل تعریف کنند که زیرکی زنانه داره. یا تدبیر زنانه یا خلاصه هرچیز خوب زنانه داره. چون در این صورت به آقایون بر میخوره و خاله زنک محسوب میشند
خاله زنك به افرادي مربوط ميشه كه از روي كنجكاوي مفرط (فضولي) سعي در بدست آوردن و يا ترويج اطلاعاتي هستند كه به سليقه خود ويرايشش ميكنند اين واژه تا چندي قبل تنها براي خانمها مورد مصرف داشت اما چنديست نشانه ظهورش در بين آقايان نيز بطور محسوسي رونق گرفته
پرحرفی و زیاد فک زدن و خاله زنک بازی و... مثل احساسی تربودن خانم ها نسبت به مردان که یه جورایی ذاتی و طبیعیه این قضیه هم به ذات بر میگرده درواقع مثل یه بچه که اگه تو کودکی کنجکاو و بازیگوش نباشه شک میکنیم به سالم بودنش! برای همین به نظر خودم در مورد بانوان نمیشه کاریش کرد و طبیعیه ، میگیم زنه دیگه! اما برای یک مرد واقعا جای تاسف داره که بیاد خاله زنک باشه اتفاقاخانم ها هم خیلی وقتها میگند مرده دیگه!کاریش نمیشه کرد پیشرفته ترش یه خانمی بود که میگفت مَرده دیگه. آدم که نیس
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه چهاردهم آبان 1391 و ساعت
20:38 |
می شه خیلی راحت تحت تاثیر جامعه یا محیط دچار احساس گناه یا اضطراب شد.
پررنگ ترین هاش حس گناه یا اضطراب در مورد مسایل خانوادگیه. اگه ازدواج نکنی یا اگه بچه دار نشی یا اگه بچه ات ازدواج نکنه یا گاهی وقتها اگه بچه رو مهد کودک بگذاری یا اگه براش پرستار بگیری. اگه زن باشی و خانه دار نباشی یا بدتر از اون اگه مرد باشی و بیکار باشی. اگه طلاق گرفته باشی. اگه از ازدواج قبلی بچه داشته باشی یا اگه همسرت زنت یا شوهرت بیوه یا بچه دار باشه.
اگه بخوای زندگی ات رو بگذاری که یا با اینها بجنگی یا رعایت شون کنی این یک بار زندگی رو بدجور باختی. شانس دوباره زندگی کردن رو هم به احتمال زیاد نداری. زندگی ایده ال اونیه که چشم هات رو باز کنی و گوش هات رو ببندی و زندگی کنی. کیف کنی. بی حس گناه. بی حس اضطراب. با احترام برای خودت و خواسته های خودت. و کیف کنی از خودت و اون چیزی که هستی.
+ نوشته شده توسط انوش در یکشنبه بیست و سوم مهر 1391 و ساعت
9:28 |
گاهی اوقات همه چیز اونطور که آدم می خواد نیست. گاهی اوقات اتفاقاتی می افته که آدم خیلی
دلش نمی خواد. به هر صورت زندگی طبق میل ما نمی گرده. دنیا هم طبق میل ما نمی گرده. اگر دنیای دیگری باشه که تا ابدیت طول بکشه نمی دونم ماهیتش و شکلش به چه صورت خواهد بود. اما مسلما اگر مثل این دنیا باشه تا ابدیت درش بودن کار راحتی نیست. اگر هم دنیای دیگری نباشه و زندگی سر تا تهش همین باشه که می بینیم, خیلی دل آدم می سوزه. به دلیل پوچی و ماهیت هیچ دنیا و زندگی. حتی اگر آدم خیلی احساس خوشبختی بکنه, حتی اگر کسی شبها سرراحت به بستر بگذاره, باز هم یه چیز بی هدف بسیار آزاردهنده است. به همین دلیله که من بدون شک ترجیح می دم بپذیرم که دنیای دیگر و زندگی با ماهیت دیگری هم هست که بعد از مرگ آغاز می شه و بی نهایت است و زیبااست و پیوستن به یک کل نامتناهی است و روحانی است و بی پرده می توان همه چیز رو احساس و ادراک کرد. به دلیل احساس خوبی که پیدا می کنم و به دلیل تجربیاتی که در زندگی داشته ام ترجیح می دم که بپذیرم خداوندی وجود دارد. بی نهایت, با علم مطلق و توانایی مطلق و عشق مطلق. جدا از مانیست و ما همه قسمتی از او رو در خود داریم.ظرف هایی هستیم برای عینیت بخشیدن به صفاتی که او داره. به هر اندازه دانایی و توانایی و عشق رو در خودمون تقویت کنیم به همون اندازه به خداوند نزدیک تر شده ایم. و نهایت یعنی مرگ در حقیقت پیوستن به این ذات است , و هر چه که از این ذات بیشتر در خود پرورانده باشیم از دوران مرگ که در حقیقت موجودیت روحانی است لذت بیشتری خواهیم برد. و فکر می کنم کسی که قسمتی از روح خود را -فرض کنید همان قسمت مربوط به عشق ورزی و دانایی و توانایی باشد- از بین برده باشد در زندگی (یا مردگی) بعدی بدون آن قسمت موجودیت خود را آغاز خواهد کرد که بنابراین موجودیت ناقص ودردناکی خواهد داشت. درست مانند کسی که در زندگی جسمانی ایرادی داشته باشد. که البته و صد البته ایراد روانی بسیار دردناک تر است. و به همین دلیل به نظر من خداوند عذابی برای کسی مقدر نمی کند, که خود شخص با صدمه زدن به روح خود, زندگی (یامردگی) آتی خود را تباه می کند. و ذات بی نهایت و عشق مطلق از عذاب دادن و شکنجه دادن به دور است. به هر شکل مرگ هر چه که باشد, هر یک از این دوفرضیه که باشد,واقعیت است و دردناک برای زندگان. اما برای خود شخصی که زندگی را بدرود می گوید مسلما دردناک و سخت نخواهد بود. مسلما از زندگی بسیار ساده تر خواهد بود.
+ نوشته شده توسط انوش در چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 و ساعت
7:26 |
همیشه از این که چیزهایی که دوست دارم رو از دست بدم میترسیدم. بنا بر این همیشه نگرانشون بودم.
یه روزی یه دوستی یه حرفِ خیلی خوبی بهم زد که خیلی وقتها به یاد میارمش. دوستم بهم گفت تا زمانی که داریشون به از دست دادنشون فکر نکن و لذتش و ببر.
بعد از اون، خودم یه قدم جلوتر رفتم و زمانی که دلبستگی هام و از دست دادم فهمیدم اونقدری که نگرانش بودم، ضربه شدید نبود. خصوصاً اگه با منطق میپذیرفتم و خودم رو مشغول خودم و بخشهای جالب دیگهِ زندگی میکردم.
حکایت همینه؛ زمانش که برسه، دلبستگیها به اجبار یا به اقتضای گذرِ زمان عوض میشند.
داروین یه جملهِ خیلی معروف داره که یکی از پایهها یه مدیریت این دورهِ وانفساست.
“.It is not the strongest species that survive, nor the most intelligent, but the ones most responsive to change”
+ نوشته شده توسط انوش در سه شنبه یازدهم مهر 1391 و ساعت
6:0 |
فهميدن درد به همراه مي آره. دونستن دردناكه, و درك كردن سخت تر.
اگه توانايي تحمل فهميدن رو داري, سراغ فهميدن برو. وگرنه…باري سنگين تر از تحمل ات بر ندار. ——————
“درخت معرفت نيك و بد” كه ادم و حوا ازش خوردند و از بهشت رانده شدند اينجا مفهوم پيدا مي كنه. تفاوت انسان و حيوان در فهميدن هست و در معرفت. تعريف پذير نيست, در عين حال كه مشهودترين تعريف روزگاره.
وقتی توی موقعیتها ی جدید قرار میگیریم کیف میکنیم، از قابلیتِ انعطاف و تواناییهایی که داریم و همیشه میترسیدیم هرگز پیدا نکنیم.
کم پیش میاد که تمامِ شرایط برای نقشههای آدم جور باشن. میشه آدم سعی و تلاشش رو بکنه، اصلا باید بکنه. ولی زندگی یعنی پیش بینی نشده ها. اون کسی موفق هست، اون کسی کیفش رو میکنه که علیرغم و همپای تمامِ پیش بینی نشده ها، زندگیش رو بکنه. انعطاف پذیر باشه، مصالحه گر امّا، خیر.
زندگی خوبی داشته باشین همگی. علیرغمِ زشت و زیبا، تلخ و شیرین، و تمامِ پیش بینی نشده ها
+ نوشته شده توسط انوش در جمعه نوزدهم خرداد 1391 و ساعت
9:14 |
درباره وبلاگ
گوهر مي خواهي به طلافروشي نرو آنجا خبري نيست. گوهر ِ حقيقي اينجا است