t انوش
 
alt

یه سلمونی مردونه تو آبودان ... ! 

alt

یه شوخی خیلی معمولی تو آبودان


alt

یه تصادف معمولیه دوچرخه با درخت در آبودان 

alt

کوچه پس کوچه های آبودان !

alt

یه حیوون خونگی معمولی تو آبودان 

alt

یه پادری معمولی تو آبودان ! 

alt

يه شكار معمولي تو آبودان 

alt

مسابقه طناب كشي در آبودان ! 

alt

جانباز 99% آبوداني! 

alt

حيات وحش آبودان ! 

alt

يه صيد خيلي خيلي معمولي تو آبودان 

alt

يه روز معمولي تو آبودان !

alt

باد بزن خیلی معمولی و رایج در آبودان

alt

طرح تابستانی جمع آوری مارمولکای آبادان!!! 

alt

یه پنچر گیری خیلی ساده در آبادان 

alt

يه باشگاه بدنسازي كاملاً معمولي در آبودان 

alt

یه تفریح کاملا معمولی تو آبودان 

alt

ورزش صبحگاهی در آبادان 

alt

مورچه آبادانی 

alt

جوجه آبودانی 

alt
 
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه ششم مرداد 1393 و ساعت 22:15 |
دختر بر آستانه ی در عاشقانه خواند

 کای آرزوی من

 من فارغم ز خویش و تو آسوده از منی

 با دوست ، دشمنی

 بس شام ها ستاره شمردم به نور ماه

 تا اختر رمیده ی بختم وفا کند

 شور نگاه دوست در آن چشم دلفریب

 چون باده سرگرانی عیشم دوا کند

 هر شب که ماه می نگرد از دریچه ها

 جان می دهد خیال ترا در برابرم

 من شاد ازین امید که چون بگذری ز راه

 شاید چو نور ماه ، فراز آیی از درم

 هر ناله ای که می شکند در گلوی باد

 آهنگ ناله های دلم در فراق تست

 جون تابد از شکاف درم نور ماهتاب

 گویم نگاه کیست که در اشتیاق تست

 ای ارزوی من

 ای مرد ناشناس

 آگاه نیستم که کجایی و کیستی

 اما مرا به دیدن تو مژده می دهند

 وان مژده گویدم که تویی یا تو نیستی

 از من جدا مشو

 چون زندگی به دست فراموشیم مده

 یا از کنار من به خموشی گذر مکن

 یا در نهان امید هماغوشیم مده

 دختر خموش ماند

 مردی که می گذشت به سویش نگاه کرد

 دختر به خنده گفت

 ای مرد ناشناس توانی خبر دهی

 زان آشنا که هیچ نیامد به دیدنم ؟

 آن مرد خنده کرد و شتابان جواب داد

 آن آشنا منم

 

شعر از نادر نادرپور

+ نوشته شده توسط . در جمعه سیزدهم تیر 1393 و ساعت 13:27 |
بعضی ها بهانه رو دلیل قلمداد می کنند, بعضی ها دلیل رو بهانه قلمداد می کنند. خیلی وقتها تفاوت و مرز بین این دو رو نمی فهمم…

—- این هم یه شعر از فروغ:

من از نهایت شب حرف می زنم

من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم

اگر به خانه ی من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیار

و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچه ی خوشبخت بنگرم

---------------

زمان هايي هست كه شك مي كني. به خودت, به همه. مي ماني. نمي داني خودت هستي؟ يا آينه اي كه ديگري را منعكس مي كند. گاهي فكر مي كني بايد رها شوي..رها..رها..و بروي تا انتهاي دنيا. آنجا كه هيچ چيز نيست. تنها بنشيني, هزار سال,‌ مثل بودايي ها, مثل جوكي ها,‌ يا مثل عيسي…تا خودت را پيدا كني. تا بداني اصلا جدا از ديگران حس زندگي كردن هست يا نه. تا بداني كجا خودت هست و كجا تصوير ديگران. يا فكر مي كني امروز ديگر بايد تنها شوي…تنهاي تنها,‌ و جراتش را نداشته باشي. هرگز نداني تنها كه باشي در درون خودت كدام ها را كم مي آوري. يك كلام,‌ جسارتش را نداشته باشي كه از تمام دنيا تنها شوي. حتي براي لحظه اي. بايد بروم…بايد بروم يك جاي دور,‌ آن سوي دنيا,‌ شايد روي كره ي ماه,‌ آنجا كه هيچ كس نيست,‌ آنجا بايد فكر كنم,‌ بايد يك آينه دستم بگيرم و به چشم هايم خيره شوم, بايد بروم آنجا كه نان نباشد,‌ آنجا كه درد نباشد,‌ آنجا كه تنهايي و دلتنگي هم نباشد, آنجا كه كلام نباشد,‌ آنجا بايد بنشينم,‌بايد لبخند بزنم, بايد با خودم حرف بزنم, با خودم بخندم,آنجا تا سرحد جنون اشك خواهم ريخت, آنجا تا سرحد جنون فرياد خواهم زد, آنجا تا سرحد جنون آواز خواهم خواند,‌ آنجا تا سر حد جنون خواهم رقصيد, آنجا تا سر حد جنون چرخ خواهم زد, آنجا تا سر حد جنون قهقهه خواهم زد. آنجا تا سرحد جنون تنها خواهم بود. آنجا تا سرحد جنون بي آزار خواهم بود. باور دارم, روزي خواهد آمد,‌ آن روز من هستم,‌من…خلاء, خلاء,‌ خلاء…آنجا فكر خواهم كرد. آنجا خودم تنها فكر خواهم كرد, تنها ي تنها

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 و ساعت 12:23 |

لقمان را دوستانی بود بسیار ... همه ناباب و خفن ... تا نیمه شب به عیش و مستی و رجعت به منزل، هنگام سحر !

بزرگان شهر، وی را خرده گرفتند که این چه رسمی است لقمان ؟! تو را سزاوار نباشد این همه علافی و خماری و عیش و مستی !

لقمان بیاندیشید و فرمود : ... " من زین دوستان ناباب و بی ادب ، ادب آموزم ... هرکار ناپسند دیدمی به وی ، آنکار ، پیشه خود نکردمی ! "

و اینچنین بود که تمام مردان شهر به صفاسیتی و عیش و نوش و گمار پرداخته تا کسب ادب نمایند !

حتماً بارها این ضرب المثل را شنیده اید: ادب از که آموختی ؟ از بی ادبان. ادب به معنای دانش ،فرهنگ، معرفت، روش پسندیده و خوی خوش می باشد. سعدی ماجرای این ضرب المثل رادر باب دوم گلستان، چنین بیان نموده است:
لقمان را گفتند: ادب از که آموختی؟ گفت از بی ادبان ؛ هرچه از ایشان در نظرم ناپسند آمد از فعل آن پرهیز کردم.
نگیرند از سر بازیچه حرفی
کزان پندی نگیرد صاحب هوش
وگر صد باب حکمت پیش نادان
بخوانند آیدش بازیچه در گوش
اگر بخواهیم این حکایت را به ساده بیان کنیم ، می توانیم بگوییم : از لقمان پرسیدند : از چه کسی ادب را یاد گرفتی؟ گفت: از افراد بی ادب ، به این ترتیب که کارهای زشت آنها را دیدم اما انجام ندادم. افراد دانا هر حرفی که می شنوند از آن پند می گیرند اماافراد نادان اگر صد جمله و سخن حکمت آمیز هم بشنوند، آن را شوخی و بازیچه می پندارند و پند
نمی گیرند.
بسیاری از گفته های شیخ سعدی، به شکل ضرب المثلهای رایج در آمده اند و مردم آنها را در گفتگوهای خود به کار می برند.مانند:
*یکی را گفتند: عالِِمِ بی عمل به چه مانَد؟ گفت: به زنبور بی عسل.
زنبور درشت بی مروت را گوی
باری، چو عسل نمی دهی نیش مزن.


مرا گفتند ادب از که آموختی:گفتم در کودکی ز چوب پدر و گریه های مادر در نو نهالی از درس معلم وتنبیه مدیر و در نوجوانی از عشق به یار و سیاست رخنه در افکار .
ولی در دوره کاری فهمیدم که هر چه رشته بودم پنبه گشت و هر آن چه آموختم باد هوا چو هر چه از ادب در انبان داشتم به پشیزی نمی ارزید
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه هشتم اردیبهشت 1393 و ساعت 8:16 |

"یکی خری گم کرده بود. سه روز روزه داشت به نیت آنکه خر خود را بیابد. بعد از سه روز، خر مرده یافت. رنجید. از سر رنجش، روی به آسمان کرد و گفت که اگر عوض این سه روز که [روزه] داشتم شش روز از رمضان نخورم، پس من مرد نب...اشم. از من صرفه خواهی بردن؟"

این حکایت بیان حال کسانی است که طاعات و عبادات را چون کالایی برای فروش و رفع حوایج خویش به حق عرضه می کنند و بدان بر خدا منت می نهند و بر خلق فخر می فروشند و حال آنکه خداوند به دادن توفیق طاعت بر بندگان منت دارد، که می فرماید:

همانا که خداوند بر اهل ایمان منت نهاد
که از میان ایشان رسولی برانگیخت
تا آیات او را برآنان فرو خواند
و ایشان را پاک گرداند
و کتاب و حکمت بیاموزد-
هر چند که پیش از آن در گمراهی آشکار بودند. - آل عمران، 164

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و هشتم فروردین 1393 و ساعت 7:5 |
بعضی چیزها بعضی مفاهیم آدم رو کامل عوض می کنه. سایه اش همیشه دنبال آدمه و آزار می ده….من می ترسم…می ترسم…از این که از دست بدم می ترسم. و چون ناتوانم از این که چیزی که برام ارزشمند هست رو همیشه حفظ کنم سعی می کنم به هیچ چیز دل نبندم و…دل آدم بزرگترین حریف تمام زندگی آدمه.

 هر آدمی در لحظه لحظه ی زندگیش از دست دادن رو تجربه می کنه.

بعضی چیزها برای بعضی آدم ها جایگزین ندارن. ترس از دست رفتن اونهاست که دل آدم رو همیشه توی مشتش زیر و رو می کنه.


مرا می بینی و دردم زیادت می کنی در دم

تو را می بینم و میلم زیادت می شود هر دم


به سامانم نمی پرسی نمی دانم چه سر داری

به درمانم نمی کوشی نمی دانی مگر دردم

.

فرورفت از غم عشقت دمم دم می دهی تا کی

دمار از من بر آوردی نمی گویی بر آوردم


شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز می جستم

رخت می دیدم و جامی هلالی باز می خوردم


کشیدم در برت ناگاه و شد در تاب گیسویت

نهادم بر لبت لب را و جان و دل فدا کردم


تو خوش می باش با حافظ برو گو خصم جان می ده

چو گرمی از تو می بینم چه باک از خصم دم سردم


آدم باید گاهی مثل آهن باشه. فولاد…

گرچه به شخصه پلاستیک نشکن رو ترجیح می دم! یا شیشه ی نشکن ضد گلوله  که  نمی شکنه! سختی آهن و فولاد همراه با انعطاف پذیری بالا و شفافیت!!! اگه عنصر یا ترکیب بهتری واسه تشبیه توی دنیا سراغ دارین, بفرمایید لطفا.


کاشکی یه آمپول بزن و بشین بود. الان می زدن به من. آروم می شستم سر جام کارم رو انجام می دادم!

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و یکم فروردین 1393 و ساعت 4:6 |
در این روزها که سعی می‌کنیم امید را تکرار کنیم و لباس شادی به تن.. و غم‌های گذشته را فراموش.. و به افق آینده نزدیک نگاهی دوباره... هیچ چیزو هیچ چیزو هیچ چیز محرک‌تر از عشق و بالنده‌تر از مهر و پرورنده‌تر از عاطفه نیست... برایت امید خوب است... تغییر خوب است.. دلخوشی خوب است... میل به رشد خوب است... سهم من از امید؛ تغییر؛ دلخوشی و میل به رشد به انتخابم وابسته است

می خوانم و تو نیز برایم بخوان که:
زیبایی از مهر بارور می‌شود و عشق با زیبایی آغاز...
و تو مهربانی که زیبا شده‌ای...
و مرا عاشق خود ساخته‌ای...

باور کردنی نیست
که امروز آخرین روز باشد
به آخر می رسد همه روزهای یک طرفه
و تمام می شود همه سال های یک جانبه
و شخم می خورد خاک های سنگین فاصله
و آفتاب می خورد بذرهای نرویده دلبری
و قد می کشد سروهای کوتاه مانده امید
و تاب می خورد گسیوان بلند آرزو
به اتمام می رسد عطش
و به کمال می رسد عاطفه
و امتداد می یابد رابطه

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه سوم فروردین 1393 و ساعت 6:43 |
دلم از نرگس بیمار تو بیمار تر است .... چاره کن درد کسی کز همه ناچار تر است
هر گرفتار که در بند تو می نالد زار ... می برد حسرت مرغی که گرفتارتر است

ما بعضی از مردمان را به اعتبار داشته ها و موفقیتها و برجستگیهایشان می ستاییم ، حال آنکه اگر موشکافانه نگاه کنیم ، خود آنان در به دست آوردن آنچه دارند نقشی نداشته اند. حتی آن چیزهایی که با اراده خود به دست آورده اند ، نباید به حساب آنها نوشته شود چون "اراده" هم به آنها داده شده است ، همانگونه که به بعضی ها داده شده است و به بعضی ها نه. اگر کسی بگوید اراده هم به دست آوردنی است ، آن موقع باید پرسید که اراده ی به دست آوردن اراده از کجا تامین می شود.

بنابراین همانگونه که ما مثلا به سریعترین حیوان جهان مدال افتخار نمی دهیم ، چون سرعتش را کس دیگری به او داده ، به سریعترین انسان جهان هم نباید مدال بدهیم چون همه چیزهایی که او را سریعترین دونده جهان کرده است نیز از طرق مختلف به او داده شده است ، از همه آنها مهمتر ، شوق گرفتن مدال و اراده برای انجام تمرین های طاقت فرسا.

البته این دیدگاه ، دیدگاه جدید و تازه نوظهوری نیست. همان دیدگاه جبری است که از عهد ازل با بشر بوده و طرفداران خودش را داشته است. منتهی پیشرفت دانش بشری به تقویت آن کمک کرده است چون بشر امروز توانسته است عنصر اختیار و اراده آدمها را چه با ابزارهای الکتروشیمیایی و چه با روشهای روانگردانی تحت کنترل درآورد و در عمل ، هویت ماورایی آن را زیر سوال ببرد.

بر اساس این تفسیر ، کسی از خودش چیزی ندارد که به واسطه آن ستایش شود . ستایش از آن کسی است که این تواناییها و قابلیت ها را به موجودی عطا کرده است. بنابراین ستایش مردمان زیر سوال می رود. اما اگر ستایش مردمان زیر سوال برود ، نکوهش مردمان هم زیر سوال می رود و نمی شود کسی را به واسطه کارهای بدی که می کند سرزنش نمود چون آن ویژگیهای بد هم به او داده شده است. پر پیداست که اینگونه ، خوبان و بدان ، فعالان و تنبلان ، پیشروها و پسروها همه به یک چوب رانده می شوند که چندان صورت مناسبی ندارد.

اینجاست که می بینیم نه راه پیش داریم و نه راه پس. نه شایسته است که کسی را بستاییم یا نکوهش کنیم ، نه می توانیم دست از ستایش و نکوهش برداریم.

آیا شما هم قضیه را اینقدر بغرنج می بینید؟

 

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه چهارم اسفند 1392 و ساعت 22:56 |


خوشبینی محال

دوستی می گفت : وقتی با یه کاسه ماست میری لب دریا، و اون رو تو دریا می ریزی و هم می زنی و فرداش
به امید داشتن یه دریا دوغ میای لب دریا ، آدم خوشبینی هستی... ـ


+ نوشته شده توسط . در جمعه دوم اسفند 1392 و ساعت 21:48 |

دوست داشتن را باید دید ازچه نوع دوست داشتنی است،آیا مانند شیر است که آهو دوست دارد و گربه که موش دوست دارد،

باید دید وقتی کسی میگوید دوستت دارم آیا معنی اش اینست که میخواهد مارا خرج خودش کند و ما را بخورد و ما را به مصرف خودش برساند .

یا دوستت دارم به این معنی است که تو دوست من هستی و خاطرت پیش من عزیز است و اگرکاری داشتی برایت انجام میدهم اگربیمار شدی تاصبح برای توبیدار میمانم.

+ نوشته شده توسط . در جمعه دوم اسفند 1392 و ساعت 0:58 |

 
 

نادرشاه افشار بعد از فتح هندوستان مجداد تاج سلطنت را بر سر محمد شاه هندی گذاشت، بدین ترتیب که تاج سلطنت محمد شاه را که به چند میلیون جواهر مرصع و مزین بود برداشته، برسر خود نهاد و تاج خود را که ساده و در جوف آن نعل پاره ها برای حفظ سر، از خطر شمشیر گذاشته شده بود و قیمتی نداشت برسر محمد شاه گذاشت، از قضا کلاه نادر آنقدر گشاد بود که تا بینی محمد شاه زیر کلاه پنهان شد.



و اینطوری بود که «فلانی سر فلانی کلاه گذاشت»، «فلانی کلاه فلانی را برداشت»
 و «فلانی کلاه گشادی سرش رفت» و مانند آن ورد زبانها شد

+ نوشته شده توسط . در شنبه دوازدهم بهمن 1392 و ساعت 5:16 |

من دلم میگیره بعضی روزها، میدونی؟
مثل امروز رو میگم

نه کسی میشنوه حرفای دل و
نه کسی حرفی برای دل من داره دیگه
هر کی هم گاهی میاد
یا میخواد بیل و کلنگ قرض کنه
یا میخواد قمپز اون ماشین بنزش رو بده

نه هوا سرد شده
که بهونه بشه شعر اخوان
نه هوا گرمه و شرجی
که آدم غش کنه و کوچه رو تحریم بکنه
ولی باز هم میبینم
که کسی دستی برای دل من
به محبت دیگه بیرون نکنه

خسته میشه دل من بعضی شبها
مثل امشب رو و میگم

انگاری افتاده از مد این روزها
گوشی تلفنت رو برداری
زنگ به هر کی میزنی، هر ساعتی
میگه الآن نمیتونه بگه «ها»،
میگه پیغام بگذاری!

یاد اون روزهای خوب خوب بخیر
روزهایی که صدایی بود که اسم تو رو داد بزنه
روزهایی که چشهایی بود که با ذوق زیاد
منتظر باشه نگاهش بکنی
بی صدا و بی کلام تو رو فریاد بزنه
روزهایی که گوشهایی بود پر از شوق صدات
روزهایی که لبهایی بود پر از طعم لبات

خسته میشه دل من بعضی روزها
وقتی که یاد خودم و یادم میاد
میدونی که چی میگم؟
خسته میشه دل من بعضی شبها

+ نوشته شده توسط . در یکشنبه بیست و نهم دی 1392 و ساعت 7:37 |
زندگی همیشه تغییر میکنه
ما هم گاهی به نظر میاد که تغییر می کنیم
تجربه می کنیم ، می شناسیم ، خودمون رو ، عشق رو ، جوونی رو ، مرگ رو ، از دست دادن رو، از دست دادن  دیگران


و حتی پاره وجود خودمون رو
یاد می گیریم، که هستیم، حتی اگه خیلی چیزا تغییر کنه، حتی اگه از دست بدیم، نزدیکترینهامون رو ، حتی اگه خودمون رو
، می بینیم، می شنویم، دوست می داریم، دوست داشته می شیم، میشکنیم
اما
وقتی می ایستیمو نگاه می کنیم خودمون رو می بینیم که هیچ عوض نشده،
همون روح ساده اونجا نشسته و نگاه می کنه
.
من که شک دارم واقعا چیزی هیچ وقت در درون ما تغییر کنه

+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و سوم دی 1392 و ساعت 6:58 |
 
 
99669999999969999999966699666669966669966666996669966666699 699666999999999999999666669966699666699666666699669966666699 699666669999999999996666666996996666699666666699669966666699 699666666699999999666666666699966666669966666996666996666996 699666666666999966666666666699966666666699999666666669999666


موس رو روی تمام شماره های بالا بکش تا همه شماره ها ابی بشن

بعد...


بعد Ctrl + F

بعد شماره 9 رو بزن

آخرشم Ctrl + Enter

تقدیم به همه دوستای گلم

+ نوشته شده توسط . در جمعه سیزدهم دی 1392 و ساعت 20:4 |
عشق بحری آسمان در وی کفی
چون زلیخایی اسیر یوسفی
دور گردون را زجذب عشق دان
گر نبودی عشق کی گشتی جهان...

جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
مرحبا ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
هر که را جامه زعشقی چاک شد
او ز عیب و حرص کلی پاک شد
مولانا

عاشقان طبیبان مسیحا دم عالمند
که حسد را و کینه را
و کبر و رعونت و خودپسندی را
و حرص و آز و افزون طلبی را
و سودای فرعونی را
که چون اژدها از دوش آدمیان می روید
و ماخولیای مِهتری را
و دروغ و طراری و شیادی و دل آزاری را
و ریا و سمعه و سالوس و خودنمایی را
و سنگدلی و جماد خویی را
و تحقیر کردن و تزویر کردن و تشدید کردن و تهدید کردن را
و خبرچینی و خام کردن را
و کوته آستینی و دراز دستی را
و هزار بیماری دیگر روح فرسا را
با یک نفس شفا می بخشند
و آن یک نفس این است که :
«محبت ورز می باید بود
محب و عاشق می باید بود»
قطب بن محیی
و در سودای دیگران می باید بود
و در خدمت همسفران می باید بود
و چراغ باید برد به میان تاریکی
و سایه باید بود بر آنان که زیر آفتاب به رنج اندرند
و در یاد باید داشت گرسنگان را
ومحرومان را از نان و آب و هوا و نور
و مظلومان و زخم خوردگان را
و گناهکاران بی گناه را
و یتیمان را که چشم نگران به دست این و آن دوخته اند
و بیماران غریب را که نگاه هایشان در اطراف اتاق به دنبال آشنا می گردد،
و سرما زدگان را که در زمهریر بی مهری به آغوش گرم نیاز دارند
و با دل خونین لب خندان باید آورد
وبا بار محنت چابک و چالاک باید بود
عشق یعنی این.
+ نوشته شده توسط . در سه شنبه پنجم آذر 1392 و ساعت 7:34 |


هرکس که از دیو و دد ملول شود و در جستجوی انسان راستین برآید و از این سوی و آن سوی نشان گیرد و راه رو گردد، نهایتأ به حضور آن انسان مطلوب و محبوب بار خواهد یافت و آن کسی جز خود او نیست:...
 
بوسه بده خویش را ای صنم سیم تن
ای به ختا،تو مجو خویشتن اندر ختن
گر به براندر کشی سیمبری چون تو کو
بوسه جان بایدت، بر دهن خویش زن
مولانا

ناتانیل هوثورن (Nathaniel Hawthorne)
شاعر و داستانسرای بزرگ آمریکایی در قرن نوزدهم داستان بسیار لطیفی در این باب نگاشته که فشردۀ آن چنین است :
"در ناحیتی از قاره نو مردمی در کنار رود و جنگل و کوهستان زندگی می کردند
و یک باور سنتی داشتند که روزی انسان رهایی بخشی در این ناحیه ظهور خواهد کرد
که شبیه به یک چهرۀ بزرگ سنگی است که بر بلندای کوهستان مشاهده می شود.
در این ناحیت جوانی به نام ارنست (Earnest)زندگی می کرد
که هم آهنگ با نامش بسیار صدیق و صمیمی و پر از شور و اشتیاق بود
و از کودکی آرزوی دیدار این نجات بخش را در دل داشت.
اما هر چند سال،یک نفر با هیاهو و غوغا ظاهر می شد که : " آن نجات بخش منم "
و مردم نیز گاه از ساده دلی و بیشتر به سبب طمع و حرص و آز دنیوی او را باور می کردند
اما ارنست هر بار بی آنکه بی دلیل به انکار برخیزد
در رفتارهای مدعی می نگریست و در می یافت که
این آن چهرۀ پاک و شریف و نجیب که در کوهستان دیده می شود،نیست
و یکی را بدین خاطر که در پی زر و زور است
و یکی را بدین عیب که سلطه جو و قدرت طلب است
و یکی را بدین صفت که تندخو و خشن و دور از مهربانی و جوانمردی است،
عاری از کمال می دید و از آنها کناره می گرفت
و مردم نیز کمی دیرتر در می یافتند که فریب خورده
و بازیچه شده اند و بالاخره کسی نمی آید.
اما در این میان ارنست اندک اندک با پرورش ضمیر
و پیروی فرمانهای دل به پیری روشن ضمیر بدل می شود
که هیچ یک از صفات ناموزون آن مدعیان در وی نیست
و به همه صفات نیکو که آدمیان می ستایند آراسته است
و بدین سان چنان می شود که وقتی ارنست در کوچه و بازار راه می رفت
مردم در چهرۀ نورانیش می نگریستند و او را با انگشت نشان می دادند
و می گفتند این اوست که شبیه آن چهرۀ بزرگ سنگی است."

آن چهرۀ بزرگ سنگی همان تصویر ازلی از صورت مثالی انسان است
که ما با آن آشنایی داریم و او را می شناسیم.
و پیام قصه این است که هر کس به صدق و اخلاص در انتظار ظهور انسان کاملی باشد،
خود به تدریج مظهری از آن انسان کامل خواهد شد.
نظامی نیز در پایان داستان ماهان مصری اشاره کرده است
که آن خضر نجات بخش همان خود ماهان است
که او را از سرزمین غولان به باغ یاران می رساند.
+ نوشته شده توسط . در سه شنبه پنجم آذر 1392 و ساعت 7:10 |
در داستانهای هزار و یک شب آمده است که
" مردی بود عبدالله نام که از راه صید ماهی
 با درویشی و مسکنت خانواده خود را روزی می رساند.
روزی صید سنگینی به دامش افتاد،...
که گمان برد ماهی بزرگ و پر برکتی است
 اما وقتی دام را به ساحل آورد و باز کرد
 مردی را دید به شکل و شمایل خویش که از دام بیرون آمد.
پرسید کیستی و نامت چیست؟
 و در این حوالی به چه کار آمده ای
 گفت من جفت و همزاد تو هستم که
 در قعر دریا زندگی می کنم و نامم عبدالله است.
من عبدالله دریایی و تو عبدالله زمینی،
 به دیدن تو آمده ام
 و سبدی از جواهرات جانانه و
 شاهانه برایت هدیه آورده ام.
عبدالله گفت قدمت مبارک، خوش آمدی و
 چه خوشتر که چندی میهمان ما باشی.
او را به خانه برد و آنچه رسم مهمان دوستی بود بجا آورد
 تا زمانی که عبدالله دریایی یاد وطن کرد و
 نزد یاران دریایی بازگشت.
یاران دور او را گرفتند که
 از عجایب و غرایب روی زمین بر ما حکایت کن
 گفت عجایب بسیار دیدم اما
 از همه عجیبتر موجودی بود که او را "بابا" می گفتند
 این مرد مظلوم و محجوب هر روز صبح از خانه بیرون می رفت
 تا شام کار می کرد و به هر زحمتی تن می داد
 وآنچه خانوده اش نیاز داشت برای آنها می آورد
 و تازه خرده می گرفتند که این چیست و آن چیست،بهتر از این می باید
 و باز فردا مرد عازم کار می شد و وعده می داد که همه خواستها را چنانکه پسند آنها است بر آورد.
یاران گفتند این ممکن نیست،
 آن مرد می توانست وقتی می رود دیگر باز نگردد
 شاید زنجیری به پایش بسته بودند و
 شب اورا خانه می کشیدند
 گفت من هم همین گمان را داشتم
 اما خوب نگاه کردم و دیدم هیچ زنجیری به پا ندارد
 صبح با پای آزاد می رود و شام با پای آزاد باز می گردد.

اصحاب دریا نمی دانستند که
 در جهان زنجیرهای پنهانی هست
 که مردان را می برد و می آورد:

زنجیر زلفت هر طرف دیوانه وارم می کشد
 با اشتیاقم می برد، بی اختیارم می کشد
 مهدی الهی قمشه ای

 این سودای عشق است که
 مرد را به قعر دریا می کشاند
 تا مرواریدی صید کند و
 به گردن نازنینی بیندازد که اورا دوست دارد
 اینهمه شور و غوغای شعر و غزل
 و اینهمه عربده مستانه و زمزمه شاعرانه
 که بازار جهان را به خریداری گرم کرده
 و کالای عشق را رونق بخشیده، از کجاست؟

 بلبل اگر نه مست گل است این ترانه چیست
 گر نیست عشق، زمزمه عاشقانه چیست
 سلمان ساوجی

 زمزمه همین بلبلان بیدل و مردان مقبل است
 که فضای هزاران هزار خانه را گرم کرده
 و آوای جان بخش عشق من، عشق من را
 چون نسیم عطر گردان بهشتی همه جا به طنین آورده است.
و آفتاب نگاه این عاشقان است
 که کودکان در آن نشو و نما می کنند تا زنان و مردان شوند
 و زنان به ذوق کرشمه معشوقی
 بالهای بهشتی خود را به سر مردان می گشایند
 چه خوشتر که زنان قدر عشق و جان فشانی مردان را بدانند
 و مردان قدر این فرشته رویان فرشته خو را
 که چون چراغ جادوی علاء الدین هزار کار شگفت از ایشان می آید
 بیش از پیش دریابند
 و فرزندان نیز منزلت رفیع این صورت فلکی دو پیکر را
 که چون دو ستاره فرخنده فال پدر و مادر
 در آسمان اقبالشان بهم پیوسته اند،
 هر دم بیش از پیش قدر شناسند.

قدرآیینه بدانیم چو هست
 نه درآن وقت که افتاد و شکست

+ نوشته شده توسط . در سه شنبه پنجم آذر 1392 و ساعت 6:20 |
 

 

از مترسکی سوال کردم:
آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟

 پاسخم داد:
در ترساندن دیگران
 برای من لذتی به یاد ماندنی است
 پس من از کار خود راضی هستم
 و هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!

اندکی اندیشیدم و سپس گفتم :...
راست گفتی!
من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!

گفت : تو اشتباه می کنی!

زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد
 مگر آنکه درونش مانند من
 با کاه پر شده باشد!

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1392 و ساعت 6:50 |

 اسکندرِ ستاده به پیر نشسته گفت:
ای آن که بر گذشته ز خورشید پایه ات
چون کوه سر کشیده فرازنده شوکتت
چون بحر بی کرانه فزاینده مایه ات...

چیزی ز من بخواه اگر چند بی گمان
با شیر بی نیازی پرورده دایه ات
گفتش کنار شو که به من تابد آفتاب
یعنی بگیر از سر آزاده سایه ات
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط . در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1392 و ساعت 4:26 |

بدان ای پسر که مردمان تا زنده باشند ناگزیر باشند از دوستان که مرد اگر

 بی برادر باشد به که بی دوست ازان که حکیمی را پرسیدند که« دوست بهتریابردار؟» گفت:« برادرهم دوست به»

ولکن چون دوستِ نو گیری پشت با دوستان مکن. دوستِ نو همی طلب و دوستِ کهن را بر جای همی دار تا همیشه بسیار دوست باشی که گفته اند: « دوست نیک گنجی است بزرگ » 

و دوستان قَدح را از جمله ندیمان شمار نه از جمله دوستان که ایشان دوستان دم و قدح باشند نه دوستان غم و فرح. و بنگر میان نیکان و بدان و با هر گروه دوستی کن ، با نیکان به دل دوست باش و با بدان به زبان دوستی نمای تا دوستی هر دو گروه تو را حاصل گردد. و نه همه حاجتی به نیکان افتد وقتی باشد که به دوستیِ بدان حاجت آید به ضرورت که از دوستِ نیک مقصود بر نیاید اگر چه راه بردنِ تو نزدیک بدان به نزدیکِ نیکان تو را کاستی درآید (بدین مفهوم است که چون تو با بدان ارتباط پیدا کنی در میان نیکان قدر تو کم شود)

اما با بیخردان هرگز دوستی مکن  که دوست بی خرد از دشمن بخرد بتر بود که دوست بی خرد با دوست از بدی آن کند که صد دشمن ِ با خرد با دشمن نکند. و دوستی با مردم باهنر و نیک عهد و نیک محضر دار تا تو نیز بدان هنرها معروف و ستوده شوی که آن دوستانِ تو بدان معروف و ستوده باشند. و تنهایی دوست دار از همنشین بد.

و با مردم دوستی میانه دار (یعنی در حد اعتدال و میانه روی دوستی کن). بر دوستان به امید دل مبند که من دوستانِ بسیار دارم. دوست خاصّه خویش خود باش و بر اعتماد دوستان از خویشتن غافل مباش چه اگر هزار دوست باشد تورا ، از تو دوستر تو را کس نبوَد.

 

+ نوشته شده توسط . در جمعه هفدهم آبان 1392 و ساعت 6:4 |
توانایی تکان دادن گوش آرزوی هر نوجوانی بود. نوجوان گوشش را تکان می‌داد و تعجب طرف مقابل را می‌دید و از آن لذت می‌برد. در پسر‌ها کسانی که از قافله‌ی تکان‌دهندگان گوش عقب می‌ماندند چاره‌ای جز پذیرایی شکست و تعجب‌کردن از حرکت طرف مقابل نداشتند. اما در دختر‌ها وضع فرق می‌کرد. در آنجا رفته‌رفته برخی به این فکر افتادند که به بهانه‌ی‌های واهی نظیر دست و پاگیر بودن مقنعه آن را با دست عقب بزنند و بعد با کمک گرفتن نا‌ محسوس از انگشت، گوش خود را تکان دهند. طرف مقابل تکان خوردن گوش را می‌دید و بی‌خبر از همه‌جا شروع به تعجب می‌کرد. قافل از این واقعیت که گوش به وسیله‌ی انگشت شخص حرکت می‌کند و تعجب کاملاً بی‌مورد است.
+ نوشته شده توسط . در جمعه دهم آبان 1392 و ساعت 21:18 |
مردی ز شهر هرگزم از روزگار هیچ
 جان از نتاج هرگز تن از تبار هیچ
 از شهر بی‌کرانه هرگز رسیده‌ام
 تا رخت خویش باز کنم در دیار هیچ
 از کوره راه هرگز و هیچم مسافری
 در دست خون هرگز و در پای خار هیچ
 در دل امید سرد و به سر آرزوی خام
 در دیده اشک شاید و بر دوش بار هیچ
 در کام حرف بوک و به لب قصّه مگر
 بر جبهه نقش کاش و به چهره نگار هیچ
 دنبال آب زندگی از چشمه‌سار مرگ
 جویای نخل مردمی از جویبار هیچ
 دست از کنار شسته نشسته میان موج
 پا بر سر جهان زده سر در کنار هیچ
 اصلی گسسته مانده تهی از امید وصل
 فرعی شکسته گشته پر از برگ و بار هیچ
خون ریخته ز دیده شب و روز و ماه و سال
 در پای شغل هرگز و در راه کار هیچ
 دیوانه‌ خرد ور و فرزانه جهول
 عقل آفرین دشت جنون هوشیار هیچ
 

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه هشتم آبان 1392 و ساعت 6:58 |

موازی و ناموازی
آموخته‌ام که آدمی ادامه‌ی گلی‌ست، که بی‌توقع از مرگ...چهره در ابدیت دارد....
صبورم آن‌قدر که سنگ!
و این گریه از سر دل‌تنگی‌ست...
که «دوست جان کلام ماست در همه حال»
به فرض هم که...


کجای «در» بنویسم:
من آمدم...تو نبودی؟

 


بی‌خبری و نمی‌دانی وقتی نمی‌شود «درمان» باشی... «درد» نباشی..
نباشی و بگذاری که بگذریم از این همه حرف و گلایه....چرا که حرف‌هایمان هم دیگر شبیه به حرف نیست و گلایه‌هایمان، شبیه زخم‌هایی‌ست که گویی تمامی ندارد...
+ نوشته شده توسط . در جمعه بیست و ششم مهر 1392 و ساعت 6:19 |
با اولین قاصدکی که به دست ات رسید

 پرواز کن
مهم نیست به دستِ چه کسی می رسی
مهم این است که پرواز را یاد خواهی گرفت
و این...

بهترین خبرِ زندگی ست.

+ نوشته شده توسط . در چهارشنبه سوم مهر 1392 و ساعت 6:50 |

* وقتی شخصی حتی به چیزای الکی زیاد میخنده ،مطمئن باشيد که عمیقا غمگینه .

* وقتی کسی زیاد میخوابه ، مطمئن باشيد که تنهاست .

* وقتی شخصی کم حرف میزنه و اگر هم حرف بزنه حرفشو سریع میگه ، مطمئن باشيد كه رازی رو حفظ میکنه .

* وقتی کسی نمیتونه گریه کنه نشون دهنده شکنندگی و ضعف اونه .

* وقتی کسی غیر عادی غذا میخوره بدونید که اضطراب داره .

* وقتی کسی واسه چیزای کوچیک گریه میکنه ، یعنی دل بی گناه و نرمی داره .

* اگه کسی به خاطر چیزای احمقانه و کوچیک از دستت عصبانی شد ، یعنی که خیلی دوستت داره .

*انسانهای قوی می دانند چگونه به زندگی شان نظم دهند . حتی زمانی که اشک در چشمانشان حلقه می زند همچنان با لبخندی روی لب می گویند "من خوب هستم"

+ نوشته شده توسط . در پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 و ساعت 6:5 |


Powered By
BLOGFA.COM